مسائل فردی

به سمت زندگی حرکت کنید

به نام خدا
به سمت زندگی حرکت کنین:
بعضی وقتا مثل یه کودک که به مادر خودش می چسبه ، اونقدر به یه فکر می چسبید که انگار زندگیتون به اون وابستس .اون کودک به مادرش می چسبه چون از این که تنها به مدرسه بره میترسه . فقط فکر تنهاییه که اون کودک رو می ترسونه و نمیخواد از چیزی که به وسیله اون احساس امنیت می کنه جدا شه ، اما چسبیدن کودک به مادرش اصلا ترس اون رو به طور واقعی از بین نمی بره .ترس اون زمانی از بین می ره که یاد بگیره از مادرش جدا بشه ، به کلاس درس و مدرسه بره و به کارهایی بپردازه که از انجام اونا میترسه .
چیزی که واقعا ترس اون رو از بین می بره ،اینکه با وجود ترس کارش رو به هر حال انجام بده .طبیعیه نظریات ، افکار و امیالی به وجود بیان که به نظر می رسه شما رو در امان نگه میدارن .در نتیجه افکاری برای خودتون میسازید که به شما امنیت بدن .
با اینکه که ذهنتون به شما میگه چسبیدن به افکاری که باعث می شن احساس امنیت کنین ، از شما محافظت می کنن ، اما در حقیقت چسبیدن به اون افکار باعث رنج و زحمت میشه. مثلا ممکنه با خودتون فکر کنین : اگر عمیقا احساس غم داشته باشم ، شاید اونقدر در اون غرق بشم که دیگه نتونم کاری کنم .

به سمت زندگی حرکت کنید
شما دوست ندارید که غمگین بشید. به خاطر همین از هر چیزی که ممکنه باعث ناراحتیتون بشه، دوری میکنین مثل برقراری یک رابطه ی صمیمی .وقت زیادی صرف می کنین که زیاد با دیگران صمیمی نشید تا نکنه باعث غمگینی شما بشه .فکری که به شما حس امنیت میده اینکه زیاد با کسی صمیمی و نزدیک نشو تا غمگین نشی .بنابراین خیلی زود دیوار بلندی به دور خود می کشین که کسی نتونه به شما نزدیک بشه .از این طریق افکار شما موفق شدن و به هدف اولیه ی خود یعنی دور نگه داشتن شما از غم برسن، ولی یه درد دیگه به درد های شما اضافه شده.درسته که غمگین نمی شید ، اما با کسی احساس صمیمت و نزدیکی نمی کنین .حالا احساس رنج عمیق تری دارید .بودایی ها به مقوله ی کلنجار رفتن برای حفظ یک فکر ، وفاداری می گن .
ذهنتون بسیار ریز بینانه به فکری که شما رو از تجربیات ترسناک جلوگیری میکنین متمرکز می شه .شما مثل همون کودکی می شید که مادرش رو رها نمی کنه و به دامنش چسبیده .طوری که انگار این کار از اون در مقابل درد و رنج محافظت می کنه .این کار بسیار شبیه به اینکه از احساساتی که ممکنه براتون ناراحت کننده باشه دوری می کنین .
گاهی اوقات براتون مهمه که خودتون رو در شرایط نامساعد قرار بدید چون زندگیتون فقط به یک قانون منحصر نشده .اونم قانونی که خودتون ایجادش کردید .وقتی اون کودک از مادرش جدا می شه در ابتدا ناراحته اما بعدش از اون موقعیت به سمت مدرسه حرکت می کنه .

به سمت زندگی حرکت کنین
امروز یک جای خوب و راحت پیدا کنین که بتونین توش بشینین بعدش فکری رو در نظر بیارید که وفادارانه بهش چسبیدید .فکری که به شما احساس امنیت می ده و حس می کنین باید این فکر رو داشته باشید تا بتونید از نظر احساسی ، روحی و جسمی و حتی اقتصادی احساس امنیت کنید مثلا : من باید خوش قیافه به نظر برسم و گرنه کسی منو دوست نداره یا اگه پول زیادی نداشته باشم اصلا احساس امنیت نمی کنم.
وقتی این فکرها به ذهنتون خطور کرد ، از خودتون بپرسید چه چیز دیگری ورای این فکر می تونه درست باشه ؟ مثلا : اگر پول زیادی نداشته باشم اصلا احساس نا امنی نمی کنم و هنوزم یک پدر مهربان هستم.
حالا تمرین زیر را انجام بدید:
دستتون رو مشت کنین طوری که انگار فکرتون رو در مشتتون نگه داشتید. مشتتونو رو بسته نگه دارید طوری که انگار اون فکر به دستتون چسبیده.اگه سایر اعضای بدنتون به این فکر واکنش نشان داد متوجه اون باشین .
دقت کنین که چطور این فکر تبدیل به محور تمرکز و هوشیاری شما میشه.
افکار دیگه ای که به واسطه ی این فکر در شما بیدار می شن رو ببینین
پنج بار نفس عمیق بکشید و هر بار باید سه ثانیه طول بکشه.
از یک تا سه بشمارید و آروم مشتتونو رو باز کنین.

حالا این تمرین را امتحان کنین :
فکر دیگه ای رو فراتر از فکر اصلیتون تصور کنین. فکری که شما رو به آن چیزی که براتون ارزشمند نزدیک تر می کنه.
با صدای بلند اون فکری که به شما احساس امنیت می ده رو تکرار کنین و بعدش حرف (و) را به کار ببرید و در ادامه جمله ای که درباره ی خودتون صادقه رو به زبان بیارید. مثل همان پدر مهربان و دوست داشتنی …
هر وقت فکری که به شما احساس امنیت می ده در ذهنتون ایجاد شد ، اون فکر رو با صدای بلند بگید و در ادامه ی اون( و )بذارید و فکر دیگه ای رو که درسته رو به زبان بیارید.

نویسنده : مژده خواجه پور – الهه طحان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا